جلال الدين الرومي

7

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

اين « 1 » عجب باشد عجب آن باشد و دشوار آن باشد و غريب آن باشد كه قطره تنها مانده در ميان كوهسارى يا در دهان غارى يا در بيابان بىزنهارى از آرزوى دريا كه منبع آن است « 2 » آن قطره بىدست‌وپا تنها مانده بىپا و پا اقرار بىدست و دست اقرار از شوق دريا و بىمدد سنگ باز غلطان شود و بيابان را مىبرد بقدم شوق سوى دريا مىدواند بر مركب ذوق اى قطرهء بيچاره خاك خصم تو باد خصم تو تاب آفتاب خصم تو مقصدت كه درياست سخت دورست اى قطره بىدست و پا در ميان چندين اعدا جانب دريا چون خواهى رفتن قطره به زبان حال مىگويد كه در جان من كه قطره‌اىام و ضعيفم شوقيست از تأثير عنايت درياى بىپايان كه ( وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا ) اندرين بيابان كه سيلها مىلرزند از بيم فروماندن كه ( إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها ) از خطر هيبت بيابان بىزنهار مجاهده آسمان بلرزيد و بترسيد و كوهها فرياد كردند كه ربنا اين امانت برنتابم زمين گفت من خاك آن رهروانم اما طاقت آن ندارم جان آدمى كه قطره است ميان به خدمت بربست كه : شعر تو مرا دل ده و دليرى بين * روبه خويش « 3 » خوان و شيرى بين ضعيفم نحيفم بيچاره‌ام اما چون آثار عنايت ( كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ ) به گوش جانم رسيد نه ضعيفم نه نحيفم نه بيچاره اما چاره‌گر جهانم « 4 » شعر چون ز تير تو پر كنم تركش * كمر كوه قاف گيرم و كش

--> ( 1 ) - اين چه ( 2 ) - كه معدن آن قطره است ( 3 ) - خوش نسخه ( 4 ) - اما جان‌گر جهانم نسخه